داستان شنیدن و داستان گفتن را دوست دارم، اما هیچ‌وقت داستانک‌ها و داستان‌هایم به سرانجامی نرسیده‌اند. حالا می‌خواهم از داستان‌های دیگران بگویم، برای آنهایی که مثل خودم نشستن پای قصه‌های آدم‌ها را دوست دارند. ماجرای لی ژانگ را دوست دارم، شاید چون تصویری از تحقق رویاهای خودم را در داستان زندگی او می‌بینم. امیدوارم شما هم به اندازۀ من از خواندش لذت ببرید.

 

هنر همیشه عشق اول من بوده و هر وقت فرصتی دست می‌داد مشغول یادگیری بیشتر دربارۀ آن می‌شدم. نقاشی همواره یکی از مهمترین جنبه‌های زندگی من بوده است. وقتی ناراحت یا عصبانی می‌شوم، نقاشی تنها چیزی است که می‌تواند مرا آرام کند. معمولاً از احساساتی طرح می‌زنم که نمی‌توانم درست و حسابی دربارۀ‌شان صحبت کنم. همیشه حس می‌کنم برای من استفاده از زبان بصری، جذابترین و ساده‌ترین شیوۀ ابراز احساساتم بوده است.

از دوران مهدکودک تا دبیرستان، آخر هفته‌ها کارم رفتن به کلاس نقاشی بود. همه فکر می‌کردند در دانشگاه، هنر خواهم خواند، اما من به دلیل چیزی که اسمش را نگاه واقع‌بینانه می‌گذاشتم، سر از مهندسی درآوردم!

بعد از فارغ‌التحصیلی، به عنوان مهندس تولید در یک کارخانۀ خودروسازی فرانسوی مشغول به کار شدم. شغلم ایجاب می‌کرد با بسیاری از طراحان خودرو در ارتباط باشم. برای ایجاد درک بهتر، ایده‌هایم دربارۀ قسمت‌های مختلف ماشین‌ها را می‌کشیدم. آنجا بود که فهمیدم مهارتم در طراحی می‌تواند مرا در ارائۀ بهتر و خلاقانه‌تر ایده‌های شغلی‌ام یاری کند. کم‌کم این را هم متوجه شدم که مهندسی هیچ‌وقت آن رویایی نبوده که به دنبالش بودم. فشار زیادی روی خودم احساس می‌کردم. پروژه‌های کاری را یکی پس از دیگری به اتمام می‌رساندم و با گذشت زمان، احساس کامیابی هم در من کمرنگ‌تر می‌شد.

این شد که در نهایت تصمیم گرفتم به دنبال رویای حقیقی‌ام بروم و در مسیر استعداد و شوق واقعی‌ام گام بردارم؛ پس به دانشگاه برگشتم و این بار در رشتۀ هنر تحصیل کردم. با اینکه فکر می‌کردم برای چنین کاری خیلی دیر است، حس کردم بهتر از این است که هرگز انجامش ندهم. با اشتیاق فرم ثبت‌نام را تکمیل و ارسال کردم، ترس و تردید‌ها را کنار گذاشتم و سفر من برای تبدیل شدن به یک هنرمند تصویرگر اینگونه آغاز شد.

زندگی عرصۀ انتخاب‌هاست و انتخاب من تغییر بود. به دو دلیل به سراغ طراحی رفتم: ندای درون و عشق. بیشتر آثار من الهام گرفته از زنان است. خیلی تصادفی هنگام خواندن مقاله‌ای با هنرمند جوانی به نام ویکتو انگی آشنا شدم. طرح‌های خاص و خیال‌پردازانۀ او را دوست داشتم. بیشتر مردم فکر می‌کنند طراحی و نقاشی چیزی در حد سرگرمی یا رویای دوران نوجوانی‌اند، اما خواندن داستان ویکتو و دستاوردهای او انگیزۀ مرا برای تبدیل شدن به تصویرگری حرفه‌ای صد چندان کرد. می‌خواستم مانند او یک تصویرگر معروف شوم و مشتاق بودم استعداد خارق‌العاده‌ام را به دنیا ارائه کنم.

در آگوست ۲۰۱۶، پیشنهادی از یک مؤسسۀ طراحی در آمریکا دریافت کردم. از چین راهی نیویورک شدم و این آغاز سفر هنری من بود. در آنجا دو سال درس خواندم. در اولین سال حضورم چنین مفاهیمی را فراگرفتم: اصول طراحی، تاریخچۀ هنر غرب، فرایند تصویرسازی، ابزارهای مختلف طراحی و نقاشی؛ از آبرنگ، گواش، رنگ روغن و اکریلیک گرفته تا جوهر و زغال و غیره. در سال دوم متوجه شدم که کار کردن با ابزار‌های دیجیتالی مانند فتوشاپ، ایلاستریتور، ایندیزاین و افتر افکت را ترجیح می‌دهم. علاوه بر این، زمانی را هم به یادگیری کار با ابزارهای آنلاین تصویرگری اختصاص دادم. مشتاقانه، کنجکاوانه و با تمام توان تلاشم را می‌کردم که همۀ اطلاعات حوزۀ هنر را مثل یک اسفنج به خودم جذب کنم. حس می‌کردم بالاخره عشق و اشتیاق حقیقی‌ام را یافته‌ام.

بیشتر هم‌کلاسی‌هایم در سال‌های پایانی دوران نوجوانی بودند و من حکم خالۀ بزرگ آنها را داشتم! برای اینکه حرفه‌ای‌تر شوم، به تکالیف و پروژه‌ها به چشم سفارش کارهای واقعی نگاه می‌کردم. احساس می‌کنم برای یادگیری هنر چیزهای زیادی را قربانی کردم، برای همین از آن به بعد قدر تمامی فرصت‌ها را می‌دانستم. در زندگی شخصی‌ام، تقریباً وقت آزاد دیگر معنایی نداشت. پیش از آن آدم فعالی بودم. عاشق این بودم که وقتم را در کنار دوستانم بگذرانم، اما از وقتی به نیویورک آمدم تنها یا در خانه بودم یا دانشگاه. غیر از وقت خواب یا غذا خوردن، تمام روز را مشغول انجام کارهای هنری بودم (البته این سبک زندگی را به هیچ وجه توصیه نمی‌کنم).

طبیعتاً احساس تنهایی می‌کردم. در تعطیلات تابستانی ۲۰۱۷، تصمیم گرفتم این سه ماه را در نیویورک بمانم تا هم از نظر مالی صرفه‌جویی کرده باشم، هم وقت بیشتری را صرف کارهای هنری‌ام کنم. این اولین باری بود که برای مدتی طولانی، تنها و به دور از خانه می‌ماندم. اوقاتی که کلاس داشتم در کنار هم‌کلاسی‌هایم زیاد احساس تنهایی نمی‌کردم، اما موقع تعطیلات تابستانی تقریباً تمام آنها به خانه‌هایشان بازمی‌گشتند. برای پرداخت اجاره و صورت‌حساب‌های مختلف به پول نیاز داشتم؛ به این ترتیب شروع کردم به گرفتن سفارش‌ تابلوهای رنگ روغن. روزهایی که مشغول نقاشی بودم تقریباً با هیچ‌کس جز صندوق‌دار جایی که در آن کار می‌کردم حرف نمی‌زدم.

اما در آن تابستان غریب یک اتفاق خوب هم افتاد! ماه جولای بود که استادم، جان جی، پیشنهاد کرد برای یکی از طراحان مد، پروژۀ نقاشی روی کفش را اجرایی کنم.

وقتی سرت شلوغ باشد، زمان به سرعت می‌گذرد. در تابستان ۲۰۱۸ فارغ‌التحصیل شدم. راستش را بخواهید سردرگم و ناامید بودم چون بدون راهنمایی از سوی استادان داشتم از محیط دانشگاه فاصله می‌گرفتم و درست نمی‌دانستم حالا باید چه کار کنم. حس کردم وقتش رسیده برای دریافت سفارش‌های بیشتر، پورتفولیوی خودم را تکمیل کنم. اصلاً کار آسانی نبود. این چالشی بزرگ بر سر راه خلاقیت و نظم من بود. تبدیل به سرباز تنهایی شده بودم که داشت سبک‌های مختلف هنری را امتحان می‌کرد. برای ساخت پورتفولیو به سراغ دوره‌های آموزشی آنلاین رفتم. برای پرداخت هزینه‌هایم به کارهای پاره‌وقت بیشتری نیاز داشتم. خبری از درآمد ثابت، زمانی برای استراحت و دوستانم نبود. به شدت تحت فشار بودم و به خوبی به یاد دارم که آن زمستان برایم سراسر با طعم تلخ غم و غربت عجین شده بود. انگار هیچ روزنه امیدی در کار نبود. شب‌ها با گریه به خواب می‌رفتم. نمی‌دانم چطور از پس آن تاریکی‌ها برآمدم، تنها می‌دانم که سرانجام موفق شدم. آن روزهای غم‌انگیز، الهام‌بخش من در طراحی بعضی از کارهایم شد.

بعد از یک سال آزمون و خطا، پورتفولیوی هنری‌ام را تکمیل کردم و سایتم را به راه انداختم. گرچه، در اینجا سر و کلۀ یک چالش دیگر پیدا شد. چطور باید برای گرفتن سفارش‌های بیشتر کارم را گسترش می‌دادم؟ در عرض سه هفته حدود دو هزار ایمیل فرستادم! نمی‌دانم به چندتایشان پاسخ داده شد اما فکر می‌کنم به پنجاه تا هم نمی‌رسید؛ با این حال، از همین راه چند سفارش کار جدید دریافت کردم، از جمله پروژه‌هایی برای مجلات.

همچنین تلاش کردم در تعداد زیادی از رقابت‌های هنری معروف شرکت کنم. در عرض شش ماه در سه مسابقه برنده شدم، که فکر می‌کنم آمار خوبی برای یک تصویرگر تازه‌کار باشد.

با گذشت زمان، احساس می‌کنم یک تصویرگر تمام‌وقت بودن اصلاً کار آسانی نیست. دوام آوردن در این مسیر تنها به مهارت‌های هنری فرد محدود نمی‌شود، بلکه باید در حوزۀ مهارت‌های تجاری هم تجربه کسب کرد و این همان چیزی است که هنوز کمبودش را احساس می‌کنم. یک زمانی قاطعانه تصمیم گرفتم به مسیر هنری‌ام ادامه دهم. همیشه چالش‌هایی هم سر راه هست. من نگرشم را دربارۀ چالش‌‌ها از منفی به مثبت تغییر دادم. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، حس می‌کنم برای تمام اتفاقات این چند سال عمیقاً سپاسگزارم. آن گریه‌های شبانه‌ای که زمانی آزارم می‌داد به گنجینه‌ای گرانبها بدل شد که روحم را جلا و نیرو می‌بخشد. بدون همۀ اینها من هرگز نمی‌توانستم تبدیل به فردی مستقل و قوی شوم.

 

پی‌نوشت: بی‌نهایت ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و متن را تا پایان دنبال کردید. روایت زندگی لی ژانگ را از سایت A Tribe of Women ترجمه کردم. تشکر ویژه دارم از لی ژانگ عزیز که به من اجازۀ ترجمه و به اشتراک گذاشتن داستان زندگی و آثارش را داد. کارهای این هنرمند را می‌توانید در سایت شخصی و صفحۀ اینستاگرامش ببینید.