مثل شاپرکی که دم غروب از لای پنجره آمد سرکی بکشد توی اتاق، اما حالا هرچه می‌کند به در بسته می‌خورد… می‌داند رهایی درست آن طرف پنجره است، اما او فریب شیشه را خورده است. این دیگر یک سراب نیست. او فقط به اندازۀ یک شیشه تا رهایی فاصله دارد. خودش را مدام به پنجره می‌کوبد بلکه روزنه‌ای بیابد و آزاد شود. و باز هم تلاشی بیهوده… شاید شاپرک هرگز فردا را نبیند.

حالا حکایت ماست. ما زمینی‌هایی که دلمان سودای آسمان دارد. آمدیم کمی بیشتر مزۀ زمینی بودن را بچشیم، اما حالا خود را در میان حصاری سرگردان می‌بینیم. فریب زرق و برق زمین را خورده‌ایم. می‌دانیم چیزی را گم کرده‌ایم، اما نمی‌دانیم چه چیزی. می‌دانیم رهایی درست آن طرف پنجره است. تا سر می‌چرخانیم می‌خوریم به دیوار توقعات و انتظارات خودمان و دیگران؛ می‌خوریم به در بستۀ باید و نبایدهایی که ساختۀ دست بشر است و قرن‌هاست به عناوین مختلف آنها را به خورد خودش و دیگران می‌دهد. اما شاید زندگی چندان هم طولانی نباشد. شاید ما هرگز…